یک خاطره

دیروز وقتی کل خیابون مفتح رو برای لباس بالا و پایین میکردیم یاد یه چیزی افتادم:

در ولایت غربت که من زندگی میکنم، اگر قصد خرید لباس مجلسی رو داشته باشید و از کسی پرس و جو کنید، همگی متفق القول آدرس آقای مدزاده و دایی ایشون رو به شما میدن. دایی ایشون توی یکی از نقاط تقریبا بالای شهر یک مزون لباس داره و  قیمتهاش همیشه سر به فلک میکشه(البته غیر واقعی) و خودشون در مرکز شهر توی یه پاساژ که همه ی مغازه ها لباس فروشی هستند در طبقه ی دوم پاساژ یکی از بزرگترین لباس  مجلسی فروشی ها رو با چند تا دختر و پسر و خیاط و غیره اداره میکنه.

اولین بار وقتی قرار بود برادر هستی ازدواج کنه یعنی حدود نه سال قبل من و هستی رفتیم اونجا. 

ما طبق معمول و بدون اینکه چیز خاصی در مورد این مزون بدونیم رفتیم اونجا. لباسهایی که دورتادور سالن چیده شده بود از نظر من و هستی گریگوری بود. دخترکی اومد و پرسید چی میخواین؟

گفتیم برای لباس مجلسی اومدیم. یهو آقایی اومد و درحالیکه به ظاهر بی رنگ و لعاب ما(از سر کار اومده بودیم) نگاه میکرد با لحن خاصی پرسید قصد خرید دارید یا فقط میخواین نگاه کنید؟

من  گفتم فعلا داریم نگاه میکنیم ببینیم از چیزی خوشمون میاد. آقای مدزاده گفت: پس قصد خرید ندارید. خواستم حرفی بزنم که هستی گفت: بریم بیرون. از برخوردش خوشم نیومد. من هم گفتم با این لباس های عجق وجق چه افاده ای هم داره. هستی اون سال رفت تهران و لباسش رو خرید.

حدود چهارسال قبل. زمان عروسی خواهر خاله ریزه، باز هم ما آدرس لباس فروشی پرسیدیم و همکاری که اهل همین ولایت بود دوباره آدرس اونجا رو داد. من گفتم: اون که لباساش خیلی بی ریخته! برخوردش هم بده. 

اون همکار گفت: لباسای خوبش توی کمدهاست و فقط به شرطی که بخواین ازش خرید کنید از کمدش بیرون میاره و بهتون نشون میده. رنج قیمتتون رو مشخص کنید تا بهتون لباس نشون بده.

این مرتبه من و خاله ریزه و همسرش رفتیم اونجا.

شلوغ بود! 

آقای مدزاده اومد و پرسید قصد خرید دارید؟

من سریع گفتم: بله. البته اگه شما لباسی داشته باشید که مارو راضی کنه چون اینایی که اینجاست چیز دندون گیری نیست.

خانمی  پرسید تا چه رنج قیمتی؟ من که از قبل با خاله ریزه هماهنگ کرده بودم سریع گفتم حول و حوش پونصد تا ششصد. 

چشمای آقای مدزاده برق زد. 

به خانم گفت: برو کمد ششصدی هارو بهشون نشون بده! خانم مشغول نشون دادن لباسی بود که من به آقای مدزاده گفتم ما یه پیراهن سرمه ای یا مشکی میخوایم. خودش اومد سمت ما. به خانم گفت: کمد ششصدی هارو گفتم نشون بده نه چهارصدی ها.

بعد در کمدی رو باز کرد و دوتا پیراهن درآورد یکی سرمه ای و یکی مشکی.معرکه بودند. تماما سنگدوری شده اما ظریف و زیبا!  من و خاله ریزه عاشقشون شدیم. وقتی پرو کرد عالی بودند. شوهر خاله ریزه هم عاشق لباس شد. باید قد لباس کوتاه میشد. یه خانم علامت زد و بعد هم پول لباس رو حساب کردیم و کلی تحویلمون گرفتند و برگشتیم.

اینو تعریف کردم که بگم تمام دیروز حتی یکی از مغازه ها هم  از ما رنج قیمت نپرسیدند.  البته بعضیا برخوردشون خوب نبود ولی اکثرا عالی بودند. و اینا همش برای رقابت در بازاره. وقتی فروشنده میدونه اگر بد برخورد کنه مشتری خیلی راحت میره سراغ یه مغازه ی دیگه، پس سعی میکنه با برخورد مناسب مشتری رو جذب کنه! 

حق انتخاب خیلی خوبه. چیزی که در شهرستانها کمه و یا حتی  اصلا وجود نداره. بعضی از فروشنده های بی جنبه  هم از این مسئله سوء استفاده میکنند. 

امیدوارم تک تک ما یاد بگیریم به دیگران و شرایطشون احترام بگذاریم و مردم رو به چشم اسکناس نبینیم. 


منبع این نوشته : منبع
لباس ,گفتم ,نشون ,مدزاده ,هستی ,پرسید ,آقای مدزاده ,خاله ریزه ,رفتیم اونجا ,سریع گفتم ,ششصدی هارو